واکسن دو ماهگی
از وقتی به دنیا اومدی خودمو واسه روزای سختت آماده کرده بودم ولی وقتی به اون روز نزدیکتر میشد برام سختتر بود. دارم در مورد روزای واکسن زدنت میگم آخه قلبم میترکه وقتی اون سوزن واکسن میره تو پوست نازت ولی به خاطر سلامتیت باید هر دوتامونم تحمل کنیم . خدارو شکر یکی از اون روزا گذشت ولی به سختی واکسن دو ماهگیت رو روز یک شنبه 11/9 زدن . با مامان جون رفتیم من دلم نیومد ببینم واسه همین اون تورو برد پیش دکتر و من فقط صدای گریه کردنت رو شنیدم دلم کباب شد این عکسوفردای واکسن زدنت گرفتیم آخه اون شب رو تا صبح نخوابیده بودی ...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
16:42
روز به روز
مامان قربونت بره چند روزی بود که نبودم همش دنبال فرصت بودم بیام یه سر به وبلاگت بزنم بگم روز به روز داری بزرگتر و شیطونتر میشی مامانم لحظه به لحظه شیفته تر مامان این روزا کارت شده خوابیدن عصبانی شدن وقتی هم نمیخوابی و مقاومت میکنی یعنی دوست داری بازی کنی شازده من نفس من عمر من دوست دارم ...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
15:46
دوستای علی اصغرم
گل پسرم اینم چند تا از دوستات این علیرضا جونه که خیلی دوست داره اینم ماهان جونه که خیلی نانازه اینم از ثمین خانوم خوشگل بقیه در ادامه مطلب.......... ا...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
23:08
عکسای چهل روزگی علی جون
سلام..... کوچولوی مامان چهل روزگیت رسید و تو این مدت مشکلات بزرگی رو پشت سر گذاشتی. مثل افتادن بند نافت تو هفت روزگیت .مسلمون شدنت تو بیست و دو روزگیت دلدردات و ......... درسته هنوزم ادامه داره ولی خدارو شکر کمتر شده ...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
19:32
به نام. علی اصغر
میخوام در مورد اسمت بگم که قرار بود اول علی باشه. ولی وقتی تولدت باماه محرم مصادف شد و خوابی که توش دیدم اسمت رو گذاشتم علی اصغر این اسم رو واست انتخاب کردیم که امیدوارم خدای علی اصغرصحرای کربلا نگهدارت باشه ( پیر همه بود اگرچه او كودك بود صبرش ز غریبی پدر اندك بود می كرد به نی اشاره می گفت رباب ای كاش سر نیزه كمی كوچك بود ) ...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
18:11
به خونه خوش اومدی
بلاخره از بیمارستان مرخص شدیم و اومدیم خونه.خونه ای که قبلا من و بابایی بودیم ولی حالا یه فرشته اومده تا زندگیمون از اینی که هست شیرینتر بشه این عکسارو تو 10 روز اولی که خونه خودمون بودیم گرفتیم  ...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
16:28
ملاقات
سلام نفس مامان جیگرم بیمارستان که بودیم بیشتر فامیل و آشناهایی که تو تبریز داشتیم به دیدنمون اومدن خیلی خوشحالمون کردن کلی هم کادو واست آورده بودن دست همشون درد نکنه .کوچولوی مامان علیرضا جون به خاطر تو از چند روز قبل از این که به دنیا بیای بیلیط گرفته بود تا وقت به دنیا اومدنت کنارمون باشه چون خیلی دوست داره واسط کلی کادو آورده بود(لباس.توپ.شال و کلاه و... .) خیلی هم خوشگل تزیینش کرده بود 2 روزی پیشمون موند و رفت دست علیرضاو مامان و باباش درد نکنه خیلی زحمت کشیدن * *علی اصغر هیچ وقت محبت هاتون رو فراموش نمی کنه * *  ...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
14:03
خبر خوش زندگیم (بابا)
سلام به پسرم که عزیزترین عزیز من در این دنیای پهناور است. از روزی که پا به جهان هستی گذاشتم وبزرگ شدم صاحب همسری شدم که نوری به زندگیم تابوند تا لحظه ای که در فروردین 90 خبری پر از شادی وشوق روبعد از آزمایشی که دکتر برای مامان نوشته بودو جوابش نشون دهنده پدر شدن من و مادر شدن همسرم. و تو در وجودش بارور شده بودی. &nb...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
2:34
روزی که به دنیا اومدی
نفسم بالاخره 9 ماه تموم شد و روزی که بی صبرانه منتظرش بودیم رسید. 90.9.9 صبح روز چهار شنبه بود, از ساعت 5 بیدار بودیم به خاطر استرسی که داشتم اصلا خوابم نبرده بود بابایی بیشتر از من استرس داشت. مامان جون و عمه مهدیه هم از شبش پیش ما بودن ساعت 6.30 بود راه افتادیم بریم بیمارستان شهریار از ساعت 7.30 تو نوبت بودم که خانم پرستار اومد و گفت باید برم اتاق عمل ساعت9:45 بود به دنیااومدی ...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
2:26










